Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers طاها پسری از سرزمین باران

طاها پسری از سرزمین باران
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

                عكس

تولد لحظه ای است عاشقانه برای آنانکه به انتظار نشسته اند ، لحظه ای که میتواند برای هر شخصی تداعی خاطره ای خوش و ماندگار باشد ، آنگاه همان لحظه خوش ، تولد زیباترین هدیه خداوندی برای پدر و مادر باشد و چه زیباتر که آن زمان تداعی کننده بهترین حالات و معراج بشریت باشد آنگاه که منادی عشق ، دلنشین ترین ترانه خداوندی را می سراید لحظه وصل با معبودیت و در آن هنگاه فرزند دلبندمان " طاهای عزیز " همراه نوای خوش لبیک یار << اذان مغرب >> با حضورش زندگیمان را دوصد چندان روشنی بخشید .

اینک که طاهای عزیز وارد چهارمین سال زندگی خویش گشته ، به سرانجام رساندن این گوهر الهی به بهترین شکل ممکن به عنوان یک انسان صالح و وارسته مهمترین دغدغه زندگی من و مادرش گشته آنچنانکه که این وارستگی شایسته نام زیبایش باشد .

"  بارالها در این راه پر فراز و نشیب قدمهایمان را استوار گردان  "

طاهای عزیز آرزو داریم برایت سالهائی سرشار از سلامتی و حس زندگی، سالهائی لبریز از ایمان به خدا، آرامش قلب، محبت به دیگرانو احساس زندگانی سالم و شاکریم به خاطر نعمتی که خداوند مهربان به من و مادرت داده . الهی که همیشه سلامت باشی


ادامه دارد .....


ادامه مطلب
[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 18:52 ] [ بابای طاها ]
سلام آدم برفی من:

امروز اولین برف زمستانی بعد از 5 سال شروع به باریدن کرد و طاها هم که اولین بار بود برف از نزدیک میدید خیلی ذوق زده شد 

به من میگفت مامانی زنگ بزن به بابائی : زنگیدم گوشی رو از من گرفت و گفت بابا بیا خونه برف ببین ، کوچولوی من فکر میکرد فقط تو حیاط خونمون داره برف میباره

حیف که این باریدن برف فقط تا غروب بیشتر طول نکشید منم از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس از پسرکم  گرفتم وبعد از قطع شدن برف بارون شروع به باریدن کرد و تموم برفها رو آب کرد .

تو این عکس کاملا معلومه که چقدر گل پسر براش عجیب بود و با تعجب نگاه میکنه


[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 2:26 ] [ مامانی طاها ]

جوجوکم سلام:

نمیدونم چرا مدتیه که برای اومدن به نت تنبلی میکنم یا بهتره بگم موقعیتش پیش نمیاد آخه وقتی که وروجک بیداره نمیشه اومد نشست و وقتی هم میخوابه که من زودتر از خودش بیهوش شده ام خلاصه اینکه همه چی دست به دست هم دادن و علت غیبتمون و درست کردن .

اماااااااا الان اومدم که بگم پسرک 33 ماه و 13 روزه من فقط و فقط داره با شیرین زبونیهاش تو دل همه میشینه و جدیدا هم یاد گرفته که تا کاری میکنه میگه مامان بیا بوست بدم و با این کارش مگه میتونی حرفی بزنی و به همه چیز خاتمه میده بععله اینه رسم دل به دست آوردن دیگه.

چند روز پیش عمه زهرا و دو تا دختر نازش مهمون ما بودن که طاها از اونجایی که یه نفر و میبینه دیگه دست از پا نمیشناسه مخصوصا که دختر عمه هاش باشن دیگه کاری کرده بود کارستون می پرید روی تخت و می گفت عمه بیا بپر بپر خیلی خوبه و در حین این کار برای خودش هم میخوند قربون اون صدات بشه مامانی

تا اینکه شب, قبل اینکه بابایی بیاد عمه زهرا بهش گفت طاها شیطونی کنی به بابایی میگم اینطوری گفتیم شاید کمی بشینه و آروم بگیره اما دیدیم نه از صبح تا آخر شب یکریز در حال بدو بدو کردن بود (حالا میگن چرا لاغره) تا اینکه صدای ماشین بابایی رو شنید اومد میگه عمه زهرا بیا بوست بدم من دوست دارم ببشکید (ببخشید) معذرت میخوام وااااای خدا اینقدر اون لحظه خنده دار بود.

 

تازگیها یاد گرفته هر کاری میکنه میگه مامان اجازه میدی،انگشتش رو هم بالا میاره و به نشونه اجازه گرفتن، حتی اگه برای شیر خوردن هم باشه 

راستی جفت خونمون یه مهد کودک افتتاح شده که کلی ذوق کردم اما فقط بچه های 4تا 6 پذیرش میکنن ولی از اونجایی که مدیرش آشنا در اومد گفتن که میتونین بعضی از روزها بیاری تا با محیط آشنا بشه و تاب تاب بکنه یا که تولد داریم بیارش که ما هم یه چند باری رفتیم و خیلی خوشش اومده و هر وقت داریم میریم بیرون     

 میگه مامان: مهد بسته 

میگم: آره 

صبر کن هر وقت خاله سمیه اومد باز کرد میریم که تاب تاب کنم با سرسره باشه مامان 

نمیدونم کی اسم مربی رو یاد گرفته با اینکه الان مدتیه به خاطر بارندگی نمیریم.

چند شب پیش من و بابایی و گل پسری رفتیم داروخونه تا بابایی برام دارو بگیره یه روحانی از جلوی ماشین مارد شد میگه مامان این آقاهه که تو مسجد میره نماز میخونه اسمش چیه میگم حاج آقا، آقاهه رفت و دوباره بعد 5 دقیقه همون مسیرو برگشت میگه مامان مامان حاج آقا اومد منو میگی مردم از خنده امون از دست بچه های این دوره و زمونه.

شیرین زبون مامان به قول خودت که دوست دارم و عاشگتم (عاشقتم).

                                      

پی نوشت:در مورد این عکسها باید بگم که طاها خودش رفته شال گردنش رو در آورده میگه مامان اینااااااااا شال گندن (گردن) ازم عکس میگیری و این هم چند مدل ژست گرفتنش که خودش میگفت حالابگیر

[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 8:29 ] [ مامانی طاها ]
درباره وبلاگ

سلام به همه عزيزان من طاها هستم متولد روز جمعه ساعت 18.52 مورخه 14/12/1388
غروب یه روز سرد زمستون چشای قشنگم به این دنیا باز شد همه این خاطرات و مطالب رو مامانی و بابائیم برام مینویسن تا برام خاطره اي باشه ماندگار / راستي يادتون نره كه حتماً در مورد وبلاگم نظر بدين
امکانات وب